|
دوستت داشتم ولی |
|
|
salam be hame dusta va azizanam ke be man sar mizanan az hamatun yek donya mmnunam dusetun daram bedune boro bargashti bavar konid در اخرين لحظه ديدار به من از خدا خواستم، جهنم سرگردان شب را نوشيدهام . ![]()
چشمانت نگاه كردم و
گفتم بدان اسمان قلبم
با تو يا بي تو بهاريست
همان لبخندي كه توان را
از من مي ربود بر لبانت
زينت بست.
و به ارامي از من فاصله
گرفتي بي هيچ كلامي.
من خاموش به تو نگاه می كردم
و در دل با خود مي گفتم :اي كاش اين قامت
نحيف لحظه اي فقط لحظه اي مي انديشيد كه
اسمان بهاري يعني ابر
باران رعد وبرق و طوفان
ناگهاني
و اين جمله ،جمله اي
بود بدتر از هر خواهش
براي ماندن در اخرين لحظه ديدار به
چشمانت نگاه كردم و
گفتم بدان اسمان قلبم
با تو يا بي تو بهاريست
همان لبخندي كه توان را
از من مي ربود بر لبانت
زينت بست.
و به ارامي از من فاصله
گرفتي بي هيچ كلامي.
من خاموش به تو نگاه می كردم
و در دل با خود مي گفتم :اي كاش اين قامت
نحيف لحظه اي فقط لحظه اي مي انديشيد كه
اسمان بهاري يعني ابر
باران رعد وبرق و طوفان
ناگهاني
و اين جمله ،جمله اي
بود بدتر از هر خواهش
براي ماندن و تمنايي
بود براي با او بودن. و تمنايي
بود براي با او بودن.از خدا خواستم
نغمه هاي عشق مرا به گوشت
برساند تا لبخند مرا
هرگز فراموش نكني و
ببيني كه سايه ام به
دنبالت است تا هرگز
نپنداري تنهايي.
ولي اكنون تو رفته اي ،
من هم خواهم رفت
فرق رفتن تو با من اين
است كه من شاهد رفتن تو هستم سهراب سپهری

وبر اين شاخههاي شكسته ميگريم.
مرا تنها گذار
اي چشم تبدار سرگردان!
مرا با رنج بودن تنها گذار.
مگذار خواب وجودم را پرپر كنم. ![]()
![]()
![]()
+ نوشته شده در 20 Aug 2008ساعت 12:42 PM توسط کیوان |
جزیره من همون جزیره بودم ، خاکی و صمیمی و گرم ، واسه عشق بازی موجها ، قامتم یه بستر نرم ... یه عزیز دردونه بودم ، پیشه چشم خیسه موجها ، یه نگین سبز خالص ، توی انگشتر دریا ... تا که یک روز تو رسیدی ، توی قلبم پا گذاشتی...!!! غصه های عاشقی رو ، تو وجودم جا گذاشتی... زیر رگبار نگاهت ، دلم انگار زیرو رو شد ، برای داشتن عشقت ، همه جونم آرزو شد. تا نفس کشیدی انگار ، نفسم برید تو سینه ، ابر و باد و دریا گفتن ، حس عاشقی همینه. اومدی تو سرنوشتم ، بی بهونه پا گذاشتی ، اما تا . . . ادامه این متن زیبا را در بخش ادامه مطلب دنبال کنید

شكستن دل هنر ندارد
شب جدايي سحر ندارد 
برو كه دل تنگم
برو كه دستم نمك ندارد
محبت تو درك ندارد
برو كه دلتنگم
شب شدو باران شد
ستاره پنهان شد
دلم پريشان شد
به شاخه زردي
آشيانم بود
شكستو ويران شد
بر من جفا كردي
صبر خدا كردم
مرا رها كردي
اين دل تنها را
به دست تو دادم
به زير پا كردي
دل تو از ما خبر ندارد
شكستن دل هنر ندارد
شب جدايي سحر ندارد
برو كه دل تنگم...

ادامه مطلب
+ نوشته شده در 28 Jul 2008ساعت 0:0 AM توسط کیوان |