تبليغاتX
.
|

 نامۀ من باز قدری دیر شد

مدتی این مثنوی تاخير شد

 

 

 فکر کردی نامه‌ات را باد برد

 یا فلانی دوست را از یاد برد

 

 

گفته‌ای: «شُل گشته پیچ خنده‌ات

 غم شده سنجاق در پرونده‌ات

 نیست در مکتوب تو آن لحن شاد

 خنده‌هایت را حسابی برده باد

 

 

 طنز خود را در کجا کردی نهان؟

 

 برکشیدی از چه رو زیپ دهان؟

 

 بسته ای شايد حکايت خانه را

 

کرده ای گم خنده رندانه را

 

نامه‌ات خالی‌ست از شادی و شور

 

 پس کجا شد آن نشاط و آن سرور؟»

 

راست گفتی، شعر من غمگین شده

 

چهره‌اش هم اندکی پرچین شده

 

روی دیواری اگر بینند چاک

 

خنده از روی لبش سازند پاک

 

روی شاخه گر بخندد یک انار

 

می‌کُنندش آب‌لمبو با فشار

 

بخيه کفشم اگر خندان شود

 

این گرفتاری دو صدچندان شود

 

گر بخندد لحظه‌ای کبک دری

 می‌زنندش تا بیفتد یک‌وری

 

طنزگویان، خنده‌سازی می‌کنند

 

دیگران پرونده‌سازی می‌کنند

 

گر بخندی از ته دل قاه قاه

 

می‌کشانندت به‌سوی دادگاه

 

گر بخندی، عامل بیگانه‌ای

 

چرخ استکبار را دندانه‌ای

 

گر بخندی لحظه‌ای حتی به خویش

 

دیگری آن خنده را گیرد به ریش

 

گویدت: «منظور تو من بوده‌ام

آ

نچه گفتی من خودم فرموده‌ام

 

گفته‌ای دیوار تا در بشنود

 

گفته‌ای افسار تا خر بشنود

 

حرف خود را سخت وارو گفته‌ای

اسب ما را نیز یابو گفته‌ای

 

گفته‌ای می‌چرخد این چرخ و فلک

 

بوده منظورت فلانی، ای کلک

 

غافلند این عده از جادوی طنز

 

زين سبب رم می کنّند از بوی طنز

 پسته زير سنگ خندان می شود

 

صاحب يک دانه دندان می شود

 طنز را علت خود آنان شدند

 

مایۀ تفریح این و آن شدند

 چهره‌هاشان جملگی سرد و عبوس

 

حرف‌هاشان پوچ و بی‌معنا و لوس

خلق را خواهند گریان روز و شب

 

خنده را جارو کنند از روی لب

 بس که لبريز است از غم جام جم

 

جام جم را گفت بايد جام غم

تا که پيچ راديو وا می شود

 

های های گريه پيدا میشود

 من بر آنم تا بخندم قاه قاه

 

قاه قاهم را رسانم تا به ماه

 

گريه را ريزم درون سطل ماست

 

خنده بر هر درد بی درمان دواست

 . پس تو هم تا می‌توانی خنده کُن

 

خنده‌هایت را به ریش بنده کُن

دوست دارم ای رفيق مهربان

 

گل فشاند خنده حتّی در خزان

 آرزو دارم لبت خندان شود

 

کام تو شيرينتر از قندان شود

 ما ز تلخی‌های دوران دلخوریم

 

چای خود را قند پهلو می‌خوریم

 باز کرديم از جبين خود چروک

 

تا که ساز خنده را سازيم کوک

خنده از گردون فراتر می‌زنیم

 

ساز خود بر سیم آخر می‌زنیم

 گر بيايد نامه ای از سوی دوست

 

ما نمی گنجيم ديگر توی پوست

محو آن اشعار عالی میشويم

 

واقعا حالی به حالی میشويم

خنده‌ای جانانه از دل می‌کنیم

 

غصه و اندوه را ول می‌کنیم.

 می‌رسانی ای رفیق خوش کلام

ب

چه‌ها را یک به یک از ما سلام

 عرض ما تبدیل می‌گردد به طول

 

می‌کُند خواننده را کم‌کم ملول

 

 

 نامه‌ام را می‌کُنم این‌جا تمام

 بیش از این عرضی ندارم والسلام. . .

 

 

 

 

 

 

 

 

توي اين نامه آخر
واسه من نوشته بودي
واسه اين قلب عاشق
تو مثل فرشته بودي
تو نوشتي اگه دوريم
تو دل هم خونه داريم
هر جاي دنيا كه باشيم
عشقو ياد هم مياريم
كار از اين حرفا گذشته
تو ديگه برنميگردي
از همون لحظه بريدي
كه خدا حافظي كردي
تو بگو با چه اميدي
چشم به راه تو بمونم؟
وقتي كه از توي چشمات
ته قصه رو ميخونم
اگه دل بريدي از من
دل من اما باهاته
رفتنت منو سوزونده
نوبت خاطره هاته
ميدونم تموم حرفات
نازه مهربون بهونست
كاش ميديدي كه هميشه
چشم تو چراغ خونست
كاشكي حرفاي تو راست بود
كاشكي رفتنت سراب بود
عمر عشق سر نميومد
تموم قصه يه خواب بود
كار از اين حرفا گذشته ...

                      ياد باد آنکه ز ما وقت سفر ياد نکرد
                      به وداعي دل غمديده ما شاد نکرد!

 

 

 

+ نوشته شده توسط کیوان در 1 Jun 2008 و ساعت 1:1 PM |
|
به نام او که مرا به اين روز انداخت

 

www.keyvan-morde.org.ir

 

 

 
محبوبم ...
هيچ تضميني نمي بينم كه بگويم روزي به تو خواهم رسيد
اما به راستي دلم گواهي ميدهد در ياد و خاطرم جاودانه خواهي ماند.

 

 


 
آسمان بی مهتاب

رفتی و ساز خلوت من اضطراب شد
                            آن چشمه های جاری و زيبا سراب شد

اين خانه، نه بعد از تو زندان خويش را
                             می خواستم دوباره بسازم ، خراب شد

می خواهد از شب ، اين دل پريشانم
                                اين آسمان که بعد تو ، بی آفتاب شد

حالا کجا ی وسعت دريا جو يم آن را ...
                               دل را که پيش برق نگاه توآب شد ؟
 

 

 

 زندگی
هر کس را خواندم مرا از ياد برد ، هر کس را جستم مرا گم کرد و هر کس را بخشيدم مرا
شکست ، زندگی همين است، آمدن برای رفتن ، زيستن برای زنده بودن ، گشتن برای نيافتن
، خواستن براي نرسيدن
من اما آمده ام تا بمانم ، زندگی کنم ، شاد باشم و برسم به سپيده دم خوشبختی
آنجا که نور اميد حنجره سازم را نوازش می کند و ياد خدا نگين قلبم می شود .
 

 

 

 

 
 

+ نوشته شده توسط کیوان در 28 May 2008 و ساعت 3:15 PM |