بر رفیق بد نعلت
.jpg)
تو تنهایی رسیدم به یه نقطه که نمیدونم چرا این نقطه
اینقدر واسم سنگین و سخت و پر از ترس بود .هیچ وقت تا
حالا نسبت به تو چنین احساسی نداشتم نمیدونم چرا انگار
دارم خودم رو توی وجودت گم میکنم
شاید تا حالا تو چشمام نگاه نکردی و اون یه نقطه رو ندیدی
کاش میتونستی نگام کنی و بفهمی من یه چیزی رو همین
طرفها گم کردم یه چیزی که الان خیلی وقته دیگه دنبالش
نیستم و میدونم شاید یه روزی این شهامت رو پیدا کنم که
فریادش بزنم
میدونی یه چیزی جلوم رو گرفته که بتونم اونو بخوام
ولی حالا تو این روزها گاهی وقتها فکر میکنم خیلی خستم
و خیلی بیشتر از اون روزها دارم به چیزهایی فکر میکنم که
اون روزها فکر میکردم من رو اذیت میکنن
کاشکی میتونستی جلوم بشینی و همینطوری که دارم
مینویسم واست حرف بزنم اونقدر که خودت بفهمی هیچی
بی بهونه نیست
عشق صاف و صادقانه هست ولی..
با من باش فردا را برای با تو بودن میخواهم



